#می_گل(جلد_اول)_پارت_608

اينها همون چيزهايي بود که مي گل هم بهش فکر کرده بود..و باز با اين تلنگر تو ذهنش پررنگ شد!!!





-چشم خاله...قول ميدم...چيزي بين ما نيست!!!اين هم مسخره بازياي شهروزه ديگه..ميخوايد اصلا امشب نرم؟؟





-نه عزيزم...چرا نري؟؟؟فقط خيلي مراقب پاکي خودت باش....خودت و راحت نفروشيا!!!





بعد از ظهر مي گل کمي خوابيد...ساعت 5 رفت آرايشگاه و قرار شد از همونجا لباس بپوشه و با آژانس بره خونه!!!





ساعت 8 شب بود که مي گل رسيد پشت در خونه....اول نفس عميقي کشيد و بعد زنگ زد..قبل از اينکه شهروز جواب بده مش قاسم سرش و از نگهباني بيرون اورد و گفت:خانوم کليدتون و گم کرديد؟

romangram.com | @romangram_com