#می_گل(جلد_اول)_پارت_601






خاله تمام مدت و اشپزي کرد و غصه خورد....چرا بايد زندگي پسرش اينطوري ميشد؟؟؟آرمان پسري بود که تمام مدت سرش تو کار بود...راز دار و مونس شهروز..طوري که حتي به مادرش نگفته بود شهروز چه کارهايي ميکنه و هيچ وقت هم در عين اينکه بهترين دوست شهروز بود تو مهمونيها و کارهاش شريک نميشد!!!...دنبال دختر بازي نميرفت چون احساس ميکرد کارش اينقدر سنگين و وقت گيره که براي دخترها از لحاظ عاطفي کم ميزاره....اما وقتي نامزد کرد هر چي احساس داشت و به يلدا بخشيد...خالصانه و ناب...يلدا هم دختر پر شر و شوري بود..طوري که زندگي راکد و سرد آرمان و کاملا متحول کرد و همين موضوع باعث شد آرمان چنان بهش دل ببنده که دقيقا همون اتفاقي که همه دختر و پسرهاي که با هم نامزد بودن و ازش منع ميکرد يعني عروسي قبل از رفتن زير يک سقف رو خودش انجام بده!!!





ساعت 2 و نيم 3 بود که مي گل رسيد!!!

-سلام..دخترم..خسته نباشي!!





-سلام خاله...سلامت باشيد....چقدر بيرون گرمه!!!






romangram.com | @romangram_com