#می_گل(جلد_اول)_پارت_588
مي گل به سمت کشو لباسهاش رفت....در حالي که حوله اش و محکم نگه داشته بود لباس برداشت..گهگداري هم بر ميگشت ببينه شهروز نگاه ميکنه يا نه..اما شهروز هنوز با همون حالت نشسته بود...
*بعيد نيست از لاي شاخه ها نگاه کنه
البته که اينطوري نبود..شهروز حتي چشمهاش بسته بود...کلا از ديد زدن بدش ميومد!!!
مي گل لباسهاش و برداشت و رفت بيرون....اولين جايي که به ذهنش رسيد اتاق خود شهروز بود...رفت تو اتاق و در و بست و قفل کرد!!!با ديدن تخت لبخند زد....وقتي دليل تعويضش يادش ميومد ته دلش قنج ميرفت!!!
تند تند لباس عوض کرد....موهاش رو هم با حوله کمي خشک کرد..در و باز کرد بره بيرون که شهروز رو با دسته گل تکيه داده به ديوار روبروي در ديد!!!
رفت جلو....لخندي از ته دل زد و گفت:دستت درد نکنه عزيزم..!!!
گلهارو از دست شهروز گرفت...!!
شهروز نگاهش تغيير کرده بود..از اون حالت شوخ به همون حالت شهروز خمار تبديل شده بود...اما خيلي سريع حسش و تغيير داد!!!
-وروجک بي احساس!!!
مي گل که گلهارو تو دستش گرفته بود و به سمت آشپزخونه ميرفت تا توي گلدون بزارتشون برگشت و نگاه پرسشگرانه اش و بهش دوخت.
-بله؟؟؟
-خودتم ميدوني بي احساسي؟
-نخير نيستم!!!
romangram.com | @romangram_com