#می_گل(جلد_اول)_پارت_583
شهروز ازجاش بلند شد دست مي گل و گرفت و نشوند رو مبل!!
-از بيرون غذا ميگيريم..بدم مياد همش تو آشپزخونه باشي!
مي گل نشست روي مبل...
-باشه....
سکوتش معني دار بود..دوست داشت بدونه شهروز با کي بوده..اما ميدونست هر چي بيشتر بپرسه کمتر جواب ميگيره!!!
-پنجشنبه بريم باشگاه؟
-بريم!!!اما من کاديلاک و سوار ميشم...
-اذيتت ميکنه....من ميدونم..تو سالار و سوار بشو.
-اسب اون دختره؟؟؟
شهروز در حالي که داشت سيگارش و روشن ميکرد گفت:اون دختره اسم داره...خاطره!!!
-ببخشيد ...توهين شد بهشون..خاطره خانوم!!!
شهروز دود سيگارش و بيرون داد و با دلخوري مي گل و نگاه کرد و گفت:مي گل....بين من و خاطره هيچي نيست..چند بار بگم؟؟؟همه چيز تموم شده!
romangram.com | @romangram_com