#می_گل(جلد_اول)_پارت_554
-مي گل در حالي که لب تابش تو دستش بود زير و روش ميکرد گفت:شهروز...
-جون دلم؟
مي گل لب تاب و زمين گذاشت و تو چشمهاي شهروز نگاه کرد و گفت:روزي که اورديم تو خونه ات...با وجود اينکه قول دادي در امان باشم و درس بخونم اما فکر کردم به زودي يکي ميشم مثل خواهرم...هر روز که ميگذشت با وجودي که ميديدم کاري به کارم نداري اما هر روز خودم و از يه همچين روزي دور تر ميديدم!!!حتي فکر نميکردم بشينم سر جلسه کنکور...اما...اما امروز...من به بزرگترين آرزوم رسيدم....من با ترگل فکر نکنم حتي خواب کنکور رو هم ميتونستم ببينم....تو به من هويت دادي شهروز...تو به من شخصيت دادي...
شهروز مي گل و تو بغلش کشيد و گفت:بس کن مي گل....اين چه حرفيه؟؟کنکور حق قانوني تو بود...نه لطف من!!!
-نه شهروز...من ادم بي چشم و رويي نيستم...من ميفهمم چه لطفي در حقم کردي...من حتي آسايش و از تو گرفتم...تو به خاطر من تمام گذشته ات و کنار گذاشتي...هر چي هست من يه غريبه ام تو خونه تو...هميشه حضور يه غريبه تو خونه براي ادم عذاب اوره!!!
romangram.com | @romangram_com