#می_گل(جلد_اول)_پارت_534





-شهروز دستش و گرفت و به سمت اسب کشيد و گفت:سوار نشي ديگه سوار نميشي...بايد سوار بشي تا ترست بريزه....





-آقا کلاه و اوردم!!!





از صداي لرزونش معلوم بود فهميده مي گل زمين خورده...و از برخورد شهروز به خاطر اين تاخير ميترسيد!!!





شهروز به سمت صدا برگشت...اسلام و ديد که کلاه و به سمت شهروز گرفته!



romangram.com | @romangram_com