#می_گل(جلد_اول)_پارت_530
مي گل با دستهاي يخ کرده اش دستهاي گرم و داغ از عشق شهروز و گرفت و گفت:نه...خوبم....
خاطره در حالي که از زير ميله ها رد ميشد گفت:چرا کلاه نداشتي دختر؟؟اگر سرت زمين خورده بود چي؟؟
مي گل پيش خودش گفت..انگار بدتم نميومد؟؟!!!
بعد از توي جعبه اش دستگاه فشار و در اورد و فشارش و گرفت...تمام حواس مي گل به شهروز بود...منتظر کوچکترين نگاهي بين خاطره و شهروز ....اما نگاه شهروز فقط رو صورت بي رنگ مي گل ثابت شده بود !!!
romangram.com | @romangram_com