#می_گل(جلد_اول)_پارت_492

-بسه ديگه...چقدر پات و تکون ميدي اعصابم خورد شد!!!





برگشت و به دختري که موهاي رنگ شده داشت و آرايش کامل هم کرده بود نگاه کرد...اما اينقدر که اون دختر از زيبايي مي گل جا خورد مي گل از آرايش و تيپ و قيافه اون جا نخورد...يعني اينقدر حواسش به کنکور بود که شايد اصلا نفهميد اون چه قيافه اي داره!!





نا خودآگاه حرکت پاش رو متوقف کرد...ولي آروم نشد....ياد قراني افتاد که گذاشته بود تو جيبش..درش اورد و کمي خوند...کمي آروم شد...بعد از خوندن يه سوره نسبتا کوتاه...شروع کرد دعاهايي که بلد بود و خوند....همينها آرومش کرد...با ديدن برگه جواب روي ميز فهميد رقابت بزرگ کنکور در حال شروع شدنه!!!





وقتي سرش و از روي برگه بلند کرد احساس کرد چشمهاش جايي رو نميبينه...با دست دنبال شير کاکائوي اضافي که آرمان براش گرفته بود گشت و بازش کرد و خورد...يه کمي حالش جا اومد....دور وببرش و نگاه کرد...کسي نبود...برگشت عقب...3-4 نفري تو سالن ديده ميشدن....نگاه ديگه اي رو برگه اش انداخت....اما ديگه از نگاه کردن بهش حالش بد ميشد...بلند شد...برگه رو تحويل مراقب داد و زد بيرون..ساعتش و نگاه کرد....ساعت 12 و نيم بود....يعني چند ساعت؟؟؟بي خيال...ديگه حوصله حساب کردن زماني که سر جلسه رو نشستم ندارم..





از در رفت بيرون با چشم دنبال آرمان يا ماشينش گشت...يه لحظه احساس کرد ماشين شهروز و ديده...برگشت همون سمت...اما يه نگاه گذرا کرد...نه فقط شبيه ماشين شهروزه و باز سرش و به سمت ديگه اي که ارمان پياده اش کرده بود برگردوند...اما آرمان نبود..باز سمت مخالف و نگاه کرد...و باز حس کرد ماشين شهروزه...اون هم خود شهروزه......شهروز در حالي که عينک آفتابيش به چشمش بود..شلوار کتون تنگي پاش بود و پيراهن نخي استين کوتاه که سر استينهاش با بندينکها و دکمه اي تا خورده بودموهاش و تا تونسته بود چرب کرده بود و با همون هدهاي کشي بالا نگهش داشته بود!چشمهاي ميشي رنگش از پشت عينک سر تا پاي مي گل و برانداز که چه عرض کنم...داشت ميخورد....

romangram.com | @romangram_com