#می_گل(جلد_اول)_پارت_468
ظهر با شوق اينکه شهروز اومده دنبالش تا برن فرودگاه از در اومد بيرون...اصلا انگار نه انگار با اون حال از خونه زده بيرون.اما باديدن آراد جلوي در کپ کرد!!!
اطراف و نگاه کرد...خبري از شهروز نبود!!!
-حقته نيومدي به جاش آراد اومده!!!
وقتي ديد آراد داره به سمتش مياد اخمهاش و محکمتر گره زد و در جواب سلام آراد گفت:اينجا چيکار داري؟
-فکر ميکني چيکار دارم؟؟؟کار من تويي ديگه!!!
romangram.com | @romangram_com