#می_گل(جلد_اول)_پارت_457
شهروز که باز داشت ميرفت برگشت و گفت:چي؟؟؟نميري؟؟مگه نگفتي بايد سر کلاس باشي...
مي گل بلند شد تو جاش نشست و گفت:تو امروز ميخواي بري...من ميخوام پيشت باشم!!!
شهروز اومد تو اتاق ..کنار تخت مي گل نشست و گفت:پاشو برو...تو بايد زير 1000 بشي تا من شرط و ببرم!!!
-ساعت چند ميري؟؟؟
romangram.com | @romangram_com