#می_گل(جلد_اول)_پارت_455
شهروز برگشت نگاه عاقل اندر سفيهي به مي گل کرد و گفت:من اون موقع ها هم اونجا دوست دختر نداشتم....چه برسه به حالا...که زن دارم!!!
مي گل لبخند زد....لبخندي که حاکي از لذت بردن از اين حرف شهروز بود...!!!
*****************************
صبح با صداي شهروز بيدار شد
romangram.com | @romangram_com