#می_گل(جلد_اول)_پارت_424
مي گل با سرعت برگشت سمت شهروز....
-آره!!!ميريم؟؟؟
-ميريم..حاضر شو...زود ..تند...سريع!!!
نيم ساعت بعد مي گل کنار شهروز که تو ماشين روشن منتظر بود نشست....
-کاپشن برداشتي؟؟
مي گل نگاهش کرد...روش نشد بگه کاپشن ندارم...يعني با خودش نياورده بود چون خيلي کهنه بود..براي امسال يه پالتو فقط خريده بود..بعد به خودش لعنت فرستاد...که اينقدر خسيس بازي در مياره...خب شهروز پول ميده براي خرج کردن ديگه!!!!
شهروز دويد پايين...رفت و يه کاپشن اورد...
نشست تو ماشين و کاپشن و گذاشت صندلي عقب و گفت:هوا سرده اون بالا...با اين يخ ميکني!!!
و به مانتو بافتش اشاره کرد!!!
مي گل نگاهي بهش کرد...قطره هاي ريز بارون نشسته روي موهاش براش جالب بود....يه جلوه خاصي به چهره اش داده بود...دستش و برد و کشيد توي موهاش....
شهروز زد رو ترمز...چشمهاش و بست و لذت برد....
-چقدر موهات خوشگله شهروز!!!
romangram.com | @romangram_com