#می_گل(جلد_اول)_پارت_420

مي گل چشمهاش و بست و ده بيست سي چهل انداخت!!!

و به دري که اخرين حرکت دستش روش مونده بود اشاره کرد و گفت اين!!!

-نه ديگه...اين رفت بيرون...اون يکي...

-نه!!!همين!!!

-مطمئني؟؟؟

-اوهوم!!!

شهروز لبهاش و ورچيد و گفت:باشه!!!

و در هر دو اتاق و باز کرد....مي گل لبخندي زد...از اون لبخندها که تا اخرين دندون ادم معلوم ميشه...يکي از اتاقها تختش دو نفره بود و اون يکي تک نفره...و مي گل اتاق تک نفره رو انتخاب کرده بود!!!



شهروز بدجنسي گفت و به سمت پله ها حرکت کرد و گفت:ميرم چمدونت و بيارم!!!

-پاش و تنبل......آخه زنم اينقدر تنبل ميشه...واه واه واه.....يه چايي دم نکرده من بخورم!!!

وقتي پرده رو زد کنار نور مستقيم تو چشمهاي مي گل خورد!!!لاي چشمهاش و باز کرد با ديدن جنگل روبروش بي توجه به تاپي که بدون لباس زير تنش کرده بود پتورو زد کنار و بلند شد نشست و گفت:واااايييي....چقدر قشنگه!!!!

-واقعا!!!!

romangram.com | @romangram_com