#می_گل(جلد_اول)_پارت_408

با تاکيد و عصبي گقت:قرار نيست!

-قرار ميشه...شايد الان قرار نباشه..اما بالاخره ميشه!

-داري ميترسونيم...

-تو هم با اين ترست که همش دم دستته!!!از چي ميترسي؟؟؟من همينم مي گل...تا آخرشم همين ميمونم..اينقدر اراده ام قوي هست که تا وقتش دست از پا خطا نکنم....

-ولي....

-هههيييييسسسس!!!حاضر بشو بريم براي من تخت بخريم!!!

روي من تاکيد کرد...با اين کار ميخواست کمي مي گل و آروم کنه...!!!

ساعت 3 بود که شهروز رفت دنبال مي گل و اوردش خونه!!!

مي گل:چقدر زود مياي خونه!!!

-زنگ زدن تخت و بيارن....نميخواستم تو تنها باشي!!!

رسيدن خونه....شهروز با عجله دويد تو اتاقش و گفت:ميرم دوش بگيرم!!!مي گل هم همين کار و کرد..احساس کرد به يه دوش اب گرم احتياج داره..!!!بعد از يه دوش کوتاه دويد تو اتاقش در حال لباس پوشيدن بود که متوجه شد تخت و اوردن....با طمانينه آماده شد...ساپورتي تا زير زانو پاش کرد...بلوز بافت بلندي تنش کرد...استين کوتاه داشت اما يقه اش باز بود..از اين مدلها که اينور اونور شونه اش قرار ميگيره..اما مي گل اونطوري تنش نکرد...يقه اش و بست تا بند لباس زيرش که البته زشت هم نبود معلوم نباشه!!!

بعد از رفتن کارگرها رفت بيرون.....شهروز نبود....فکر کرد حتي اگر تو اتاقش هم نباشه مهم نيست...ميخواست بره تخت و ببينه!اول تقه اي به در زد...وقتي ديد کسي جواب نميده فکر کرد حتما تو اتاقش نيست!!!در نيمه باز و تا اخر باز کرد و رفت تو..

واي.....چقدر قشنگ شده!!!لبخند رضايتش با حلقه شدن دستهاي شهروز دور کمرش محو شد.

romangram.com | @romangram_com