#می_گل(جلد_اول)_پارت_406

وقتي ديد مي گل بر نگشت بلند تر داد زد!بيا صبحانه بخور...بدم مياد قهر ميکني!!!!اون هم سر چيزاي مسخره!!!

مي گل چند لحظه بعد پيداش شد...نبايد امروز و خراب ميکرد...اما چرا؟؟مگه امروز چه روزي بود؟؟؟خودش هم نميدونست...فقط ميدونست خيلي متفاوت با بقيه روزهاس...حسش حس هميشگيش نبود...

در سکوت البته زير نگاههاي گاه و بي گاه شهروز صبحانه خوردن....بعد از اون شهروز پرسيد

-کي کلاسات تموم ميشه؟

-پس فردا!!

-اوکي...بعد از ظهرش حرکت ميکنيم...اماده باش!

تا بعد از ظهر مي گل درس خوند....حتي نهار هم نخورد...وقتي شهروز ازش پرسيده بود چي ميخوره گفته بود صبحانه دير خوردم زياد هم خوردم...سيرم....و ترجيح داده بود درس بخونه....اما حدود ساعت 6 بود که احساس کرد از بيرون سر و صدا مياد....لاي در و باز کرد...صداي چند تا مرد ميومد..

*يعني شهروز مهمون داره؟؟؟

يواشي از در رفت بيرون....صدا از تو هال بود...رفت پشت ديوار و سرکي به بيرون کشيد...واي خداي من..چي ميديد؟؟؟چرا تخت شهروز و دارن ميبرن...با چشم دنبال شهروز گشت...دست به سينه کمي عقب تر ايستاده بود..خودش و از پشت ديوار بيشتر بيرون کشيد.شهروز ديدتش..با سر از شهروز پرسيد :چه خبره؟

شهروز با دست اشاره کرد بيا!!!!

مي گل نگاهي به لباسش کرد....يه شلوار گرمکن تنش بود با يه تيشرت...وقتي ديد کارگرها رفتن بيرون رفت سمت شهروز....مثل يه گربه خودش لوس کرد و خزيد و بغل شهروز در حالي که سرش و به سينه شهروز ميماليد گفت:چرا تختت و بردن؟

-ميخوايم بريم تخت بخريم!!!

-براي چي؟؟اون که خيلي خوشگل بود!!!!من دوستش داشتم!!!

romangram.com | @romangram_com