#می_گل(جلد_اول)_پارت_388
-کجايي؟
-آرايشگاه !!!کارم تموم شد مياي؟
-دم درم!
بدون خداحافظي گوشي و گذاشت!
مي گل پولش و حساب کرد..دويد پايين...شهروز توي ماشين نشسته بود...در ماشين باز کرد و به قيافه عبوس شهروز نگاه کرد و گفت:سلام..چيزي شده؟
-ساعتت و نگاه کردي؟
-خب شلوغ بود.
-يه زنگ بزن عزيز من..مبايلت در دسترس نيست....اومدم دم در آرايشگاه ميگن کسي با اين نام اينجا نيست....دلم شور زد خب...!!!
مي گل قدر شناسانه نگاه کرد و گفت:جدي؟
شهروز که عصباني بود نفس عميقي کشيد و گفت:کي ديگه ميخواي آماده بشي؟... تازه نگاهش به مي گل افتاد....موهاي فر شده اش از زير روسري کوچکش بيرون ريخته بود و همين زيباييش و دو چندان کرده بود!!!خواست چيزي بگه..اما حرفش و خورد ترسيد هر حرفي از طرف مي گل بد برداشت بشه و از طرفي خودش هم نتونه خودش و کنترل کنه...تا خونه هيچکودوم حرفي نزدن...
به محض اينکه رسيدن مي گل رفت تو اتاق فرصتي نداشت....آرايش کرد...لباس پوشيد...رژ ژله اي قرمزش هارموني زيبايي رو با لباسش بوجود اورده بود...با ديدن خودش لبخند پهني زد...توي ايينه براي خودش بوس فرستاد!
با صداي شهروز هول شد و بدون اينکه پالتو بپوشه پريد بيرون..
-بريم من آماده ام!!!
romangram.com | @romangram_com