#می_گل(جلد_اول)_پارت_371


-مي گل پشت چشمي براش نازک کرد و خواست بره تو اتاق پرو که شهروز دستش و گرفت و گفت:من دوستت دارم...ميفهمي؟



مي گل که تحت تاثير لحن محکم و با صلابت شهروز که با اخم کوچيکي اين جمله رو گفته بود قرار گرفت کمي به خودش لرزيد تو چشمهاي شهروز نگاه کرد و گفت:منم دوستت دارم!!!

با اين اعتراف شهروز بازوي مي گل که محکم تو دستش بود و رها کرد...مي گل رفت توي پرو و شهروز هم رفت پايين اما با يه فکر بکر.....اون هم پيراهن مشکي ماتي خريد که دور يقه و استينش مثل لباس ميگل نوار باريک مشکي ساتن براق داشت..کروات رنگ لباس ميگل هم خريد و بعد از حساب کردن لباسها راهي شدن.....شام و توي رستوران شيکي خوردن و برگشتن خونه!

مي گل که حسابي خسته شده بود بعد از عوض کردن لباسهاش روي تخت دراز کشيد و خيلي زود خواب چشمهاش و ربود...اما شهروز حال ديگه اي داشت...سيگارش و روشن کرد و چند پک بهش زد و بعد شماره آرمان و گرفت!

-جانم؟

-خواب بودي؟

-نه.....من مگه خوابم دارم؟

-مزاحم که نشدم؟؟؟با يلدا که نيستي؟

-نه!بگو...چيزي شده؟

ببين اون پيشنهادي که مامانت چند وقت پيشها ميداد؟؟؟!!!!

-اوه!!!خب...جالب شد!!!


romangram.com | @romangram_com