#می_گل(جلد_اول)_پارت_364

تا آسانسور بالا بياد شهروز گفت:دوست دارم وقتي با هم حرف ميزنيم و جاي ابهامي برات ميمونه سوال کني...نه اينکه قضاوت کني و اخمهات و بکني تو هم!

-مثلا چي و سوال کنم؟

-اينکه با کي ميري مسافرت؟؟؟چرا تنهام ميزاري؟؟؟يا اينکه چرا نبايد برم مهموني؟

-خب چرا؟

-چي چرا؟

-اذيتم نکن ديگه!!!!

اين جمله رو در حالي که تو اسانسور بودن و پاش و رو زمين کوبيد و با خنده گفت

-شهروز دوباره دستش و دور بازي مي گل حلقه کرد و گفت:عزيزم...اذيت چيه؟؟قراره با هم بريم شمال!

مي گل انگار بهش برق وصل کردن خودش و از تو بغل شهروز بيرون کشيد و گفت:چي؟؟

-شمال!!با هم!!!

-من و تو؟

-من و تو.....با آرمان و يلدا!!!

مي گل نفس عميقي کشيد...با اينکه از اين خبر تو پوست خودش نميگنجيد اما از اينکه يه مدت تنها با شهروز بره مسافرت حقيقتا ميترسيد!از بعد از اينکه شهروز حسش و براش شرح داده بود سعي کرده بود اين احساس دوست داشتن پدرانه رو تغيير بده....ولي با اين حال ترسي که از اول تو وجودش بود هنوز کاملا از بين نرفته بود!

romangram.com | @romangram_com