#می_گل(جلد_اول)_پارت_339
مي گل با دلخوري نگاهش کرد و گفت:دلم براش تنگ شده!خيلي بي معرفته!!
-بس کن ديگه...نميخوام چيزي بشنوم!!!
لحنش عصباني نبود اما عصبي بود!!!هر دو خسته بالا رفتن اول مي گل بود که وارد خونه شد...به محض ورود چراغ چشمک زن پيغام گير تلفن توجهش و جلب کرد...به سمت تلفن رفت و گفت:ااااا پيغام داريم!!
شهروز که داشت مبايلش و از تو جيب کتش در مياورد نگاهي به سمت بيس تلفن کرد و يه لحظه فکر کرد نکنه از پزشک قانوني باشه!!!
ولي تا خواست بگه گوش نده مي گل دکمه رو فشرده بود!
سلام....از پزشکي قانوني مزاحمتون ميشم...با خانوم مي گل ضيايي کار داشتم..ايشون براي شناسايي بايد فردا تشريف بيارن اينجا...!!!
مي گل قبل از اتمام پيغام روي مبل ولو شد!!!شهروز اومد کنارش و گفت:چيه؟؟؟چرا وا رفتي؟
-شهروز ترگل!!!!
-چيزي نيست....نگران نشو!
مي گل سريع بلند شد...همين الان بريم!!!
-الان؟؟
-اگر خسته اي خودم ميرم!!!
romangram.com | @romangram_com