#می_گل(جلد_اول)_پارت_336

-هر دو از جا بلند شدن و با عروس و داماد دست دادن....ارمان و يلدا کنارشون نشستن

-آرمان:آخيش....پدر اين پاي بيچاره در اومد...

-يلدا:از بس پشت ميز نشستي يه دقيقه تحرک داشتي خسته شدي!!

-آرمان:خدا پدرت و بيامرزه باطري ساعتت و يه نشون بده...از 8 صبح رو پام!!!

-بعد بدون اينکه منتظر جواب يلدا بمونه رو به شهروز و مي گل گفت:خوش اومديد..خيلي خوب کرديد اومديد..و بعد با دست مي گل و نشون داد و گفت:مي گل از دوستهاي خوبمون و شهروز از دوستهاي قديمي!!!

-يلدا دوباره با هر دو دست داد و ابراز خوشبختي کرد!

-آرمان:شهروز زن بگيري خري!!!

-يلدا با اعتراض گفت:اووووو...هنوز مهر عقدمون خشک نشده ها!!!

-آرمان:ببين چقدر سخته من به اين زودي فهميدم.

-شهروز_فرشته بگيرم چي؟

-يلدا با مشت به بازوي آرمان کوبيد و گفت:ببين....چه رمانتيکه!!!

-آرمان:بابا هنوز خرش از پل نگذشته...بزار بگذره...رمانتيک بودن و نشونت ميدم!

-شهروز:بابا دعوا نکنيد...!!!حالا من يه چيزي پروندم...

romangram.com | @romangram_com