#می_گل(جلد_اول)_پارت_325


-شهروز در و باز کرد و متعاقب اون چراغ و روشن کرد..با ديدن صورت رنگ پريده و چشمهاي سرخ مي گل ترسيد...جلو رفت و با چشمهاي از حدقه در اومده به مي گل خيره شد

--چيزي شده مي گل؟

-اما جواب مي گل يه چيز بود...هق هق و گريه !

--مي گل...خواب بد ديدي؟

-با شنيدن اين جمله هق هق مي گل شديد تر د و بين گريه تر گل و صدا زد!

-شهروز با استرس و ترس گفت:خواب ترگل و ديدي؟؟؟

--شهروز...شهروز!!!

-شهروز دستهاي مي گل و که ميلرزيد و از شدت ترس و اضطراب محکم به هم ميماليدشون و تو دستش گرفت و گفت:جان شهروز؟بگو عزيزم!!!

--شهروز ترگل مرد!!!

-شهروز که ميدونست تر گل تو بيمارستان با شک گفت:کي گفته؟؟

--خودم ديدم....خواب ديدم مرد...خواب ديدم يه موجود وحشتناک دنبالش کرده....ترگل از دستش فرار ميکنه هي ميخوره زمين و به خاطر همين اون موجود بيشتر بهش نزديک ميشه....وقتي هم ميدويد من و صدا ميزد...اما تو من و گرفته بودي نميذاشتي برم کمکش...ميگفتي اگر بري خودتم ميکشه....ولي ترگل يهو مسير حرکتش و به سمت اون موجود وحشتناکه تغيير داد...من هي داد زدم فرار کن..نرو طرفش...اما ترگل گوش نداد...دويد سمتش و خودش و انداخت تو بغل اون موجوده..اون هم خفه اش کرد!

-به اينجا که رسيد باز گريه اش شدت گرفت..دستش جلوي دهانش گرفت تا صداش بيش از اندازه بلند نشه!


romangram.com | @romangram_com