#می_گل(جلد_اول)_پارت_323


-مي گل که متوجه منظور شهروز شده بود گفت:نخير..دستپخت منه!!!

--خب چرا ناراحت ميشي؟دلتم بخواد دستپختت مثل دسيپخت بي بي باشه....خيلي غذاهاش خوشمزه است.

-مي گل بدون هيچ حرفي باز به تلوزيون خيره شد...اما تصميم گرفت موضوعي رو که به خاطرش از اتاق بيرون اومده بود و مطرح کنه!

--امروز آرمان زنگ زد!

-شهروز مقداري سالاد دهنش گذاشت و گفت:خب؟؟؟دعوتت کرد؟

--اوهوم!

--خب به سلامتي!!!

-مي گل که توقع داشت شهروز بپرسه مياي يا نه..سکوت شهروز مجبورش کرد خودش باز به حرف بياد!

--اگر تو ميري منم ميام!!

--خيلي خوبه....فردا ساعت 8 آماده باش!

-مي گل با خودش فکر کرد. 8 زود نيست؟؟؟آرمان که گفته بود شهروز دير ميره مهموني...اما چيزي نگفت...بالاخره هر چي بود بايد با شهروز ميرفت تنها که نميشد بره...

--لباس داري؟


romangram.com | @romangram_com