#می_گل(جلد_اول)_پارت_310

زنگ در و که زدن از اتاقش بيرون رفت....کفشهاش و پوشيد و زد بيرون..حتي دور و برش رو هم نگاه نکرد مبادا شهروز و ببينه...ولي نميدونست چند ساعت ديگه مجبوره در کنارش باشه!!!دو-سه ساعت بعد از اينکه رسيد آموزشگاه نه تنها هيچي از درس يادش نبود و نميتونست جواب بده...بلکه اينقدر حالش بد بود که هيچي هم از درس و کلاسش نميفهميد تا اينکه استاد ازش خواست بره بيرون ابي به صورتش بزنه و دوباره برگرده....اما بيرون رفتن همان و روي صندلي بي هوش شدن همان....

******************

صداي زنگ مبايلش باعث شد براي خواننده از پشت شيشه علامت بده که صبر کنه...شايد اگر شماره شماره ي مي گل نبود اين کار رو نميکرد...

-جانم؟

-سلام آقاي ضيايي!

شهروز سراسيمه از اينکه کيه که با گوشي مي گل زنگ زده فکرش و به زبون اورد:چيزي شده؟؟؟براي مي گل اتفاقي افتاده؟

-نگران نشيد..راستش امروز ايشون حالشون اصلا خوش نبود....الانم از کلاس اومد بيرون اما روي صندلي بيهوش شد!

-من الان ميام...

گوشي و قطع کرد...دکمه ي ميکروفن و فشرد و گفت:من کار واجب برام پيش اومد شرمنده...باشه براي يه روز ديگه...قول ميدم برسونمت!!!

گوشيش و از روي ميز برداشت و با سرعت به سمت آموزشگاه رفت....پله هارو دو تا يکي کرد و خودش و رسوند بالا...مي گل روي صندليهاي توي دفتر دراز کشيده بود يعني در واقع خوابونده بودنش!

سلامي کرد و رفت بالا سر مي گل

-عزيزم...مي گل!!!

دستهاش و گرفت تو دستش...مي گل....!!!

romangram.com | @romangram_com