#می_گل(جلد_اول)_پارت_307


شهروز که تا اون موقع فقط تا نيمه تو اتاق خم شده بود کامل اومد تو...شونه هاي مي گل و گرفت و نشوندتش رو تخت!



-خوبي مي گل؟؟چرا اينقدر قرمز شدي؟؟؟

-چيزي نيست!

-مطمئني؟

مي گل نفس عميقي کشيد و با سر گفت:آره!

-شام چيکار ميکنيم..ايني که رو گاز مال ماس؟يا زنگ بزنم غذا بياره!!!؟؟

-نه درست کردم.

-پس پاش و بيا سروش کن ديگه...تنهايي که حال نميده!

در واقع شهروز ميخواست مي گل و آروم کنه حتي قبل از ديدن چهره گلگون تب کرده از شرمش هم تونسته بود بفهمه مي گل چه حالي داره...وقتي خودش که با اين همه تجربه اين بار براش فرق داشت پس واي به حال مي گل!

-باشه الان ميام!

با رفتن شهروز مي گل از جاش بلند شد.چند تا نفس عميق کشيد و رفت تو دستشويي و اب پاشيد به صورتش..بي توجه به آرايشش اين صورت آرايش داشتن و نداشتنش فرق نداره وقتي اينقدر بر افروخته است.


romangram.com | @romangram_com