#می_گل(جلد_اول)_پارت_305
-اينقدر که تو غر زدي والله کوفت بخورم بهتره!!!
قطع کن پيدا کردم بهت زنگ ميزنم...
-باشه...منتظرتما!!!
تا سما زنگ بزنه سراغ لباسهاش رفت....با وسواس زيادي شلوار جين تنگي که تا بالاي قوزک پاش بود و کنارش زيپ کوچيکي ميخورد و انتخاب کرد...تاپ هاش و زير و رو کرد...خيلي باز بودن..يکيشون و که از بقيه پوشيده تر بود انتخاب کرد...يه تاپ يا بهتر بگم بلوز راه راه سبز و کرم و قهوه اي که پايينش با يه بند جمع ميشد و تنگ ميشد يقه هفت و استين پروانه اي داشت...صندلهاش و نگاه کرد..فکر کرد مشکي بيشتر از همه بهش مياد...لباسهاش و مرتب گذاشت روي تخت!
پس چرا سما زنگ نزد..با صداي زنگ تلفن از جا پريد
-بله؟
-مشکوک ميزنياا..براي خودت يه نفر اينقدر هيجان داري...نکنه داداشت نيست با دوست پسرت قرار داري؟
-دوست پسر کيه بابا؟؟؟دلت خوشه...دستور و بده ميخوام داداشم و سپرايز کنم!!!
-چه خبره مگه؟؟؟
-يه قرار داد خوب بسته ميخوام دوتايي جشن بگيريم!
خودشم تعجب کرده بود چطوري اينقدر پشت هم دروغ ميگه؟
سما دستور غذا رو داد و قطع کرد...مي گل به سرعت شروع کرد به غذا پختن .بعد از درست کردن غذا باز دوش گرفت...نميخواست بوي پياز داغ بده....بعد لباس پوشيد و آرايش کرد...کمي بيشتر از هميشه!عطر زد...موهاش و با سشوار خشک کرد و بهش حالت داد...هد همرنگ لباسش به سرش زد....خودش که راضي بود....
romangram.com | @romangram_com