#می_گل(جلد_اول)_پارت_296

-تو چه پدر کشتگي با اين بدبخت داري؟آراد که خيلي دوستت داره.

-بس کن گلاره...اين موضوع براي من تموم شده است..

-بيچاره آراد....به تور چه ادم سنگدلي خورده!

.بعد از خوردن غذا بچه ها ازش خواستن براشون پيانو بزنه اما مي گل به پاش اشاره اي کرد و گفت که نميتونه...

گلاره:ميخواي من بزنم؟

-مگه بلدي؟؟؟

-آره...فکر کردي فقط خودت بلدي؟

-جدي؟؟من نميدونستم...بزن...اما گلاره هنوز به پيانو نرسيده بود که شهروز در و باز کرد و اومد تو...اومدنش اون وقت روز به خونه عجيب بود....مي گل از جاش بلند شد و سلام کرد...شهروز هم سلام کرد..البته جواب سلام بقيه رو هم داد...گلاره نگاهي به مي گل انداخت يعني چيکار کنم؟؟

ميگل با سر اشاره کرد که بزن کاري به اين نداشته باش!گلاره هم پشت پيانو نشست و شروع کرد به نواختن...و واقعا زيبا و بي نقص ميزد..طوري که شهروز از توي اشپزخونه اومد و کنار پيانو ايستاد و دستهاي گلاره که با مهارت روي دکمه هاي پيانو حرکت ميکردن نگاه کرد.بعد از تموم شدن کارش براش دست زد و بي توجه به مي گل که با حرص نگاهش ميکرد گفت:عالي بود..چند وقته پيانو ميزني؟؟؟

-از بچگي...شايد 9 يا 10 سالگي...

-خيلي عالي بود...دوئت هم ميزني؟

-گاهي با استادم ميزنم...اما نه هميشه...خيلي مهارت ندارم!

شهروز رفت کنار گلاره نشست..گلاره کمي خودش و کنار کشيد تا شهروز جا بشه

romangram.com | @romangram_com