#ملیسا_پارت_186
- واسه چی خواستی منو ببینی؟
بعد از چند دقیقه سکوت گفت:
- فراموشم کن ملیسا، مائده گفت از شنیدن خبر خواستگاریم به اون روز افتادی.
- متین ...
- می دونم سخته، حتی واسه من سخت تر از توئه، اما ازت می خوام فقط خوشبخت باشی بدون من. منم ... منم رویاهام رو عوض می کنم، رویاهام رو بدون تو ...
لرزش شونه هاش صدای گریه منو بلندتر کرد.
- متین منو ببخش.
انگار تو حال خودش نبود، چون بی توجه به من ادامه داد:
- من احمق به رویاهام اون قدر پر و بال دادم که حتی به اسم دخترمون هم رسید، دختری شبیه به تو، اسمشم مبینا، این طوری هم به متین می اومد و هم به ملیسا.
- متین؟!
- بدون تو یه مرده متحرک شدم.
- متین؟!
- دیگه ... دیگه نمی تونم.
- متین خواهش می کنم بس کن.
ساکت شد. انگار تازه به خودش اومد، چون سریع از ماشین پیاده شد و به اون تکیه داد و من بعد این که خوب اشک ریختم پیاده شدم و رو به اون فقط زمزمه کردم:
- خداحافظ.
با چشمای سرخش بهم نگاه کرد و زمزمه کرد:
- معذرت می خوام.
- مهم نیست.
- قول می دی فراموشم کنی؟
سرم رو تکون دادم. سوار ماشینش شد و گاز داد و رفت و من موندم و نگاه خیسم که تا انتهای خیابون بدرقش کرد. پیاده خودم رو به ماشین رسوندم.
***
بین لباسایی که داشتم مونده بودم کدوم رو انتخاب کنم. این اولین بار بعد از عقدم بود که قرار بود تو مهمونیای بزرگ فامیلای آرشام شرکت کنم. تو این مدت هر شب آرشام باهام حرف می زد و حرفامون در حد احوالپرسی بودو انگار اونم تصمیم گرفته بود بهم فرصت بده. توی تفکرم غرق بودم که در اتاقم زده شد.
- بفرمایید.
مادرجون وارد شد و در حالی که جعبه ی تو دستش رو به سمتم می گرفت گفت:
- تقدیم به دختر خوشگلم.
@romangram_com