#ملیسا_پارت_161
- پول واریز شد.
و من از جام به سختی بلند شدم و به سمت میز رفتم تا جاهایی که حاج آقا نشونم می داد رو امضا کنم. امضام که تموم شد مهلقا گوشیش رو به سمتم گرفت و گفت:
- آرشامه.
"نه بابا؟ فکر کردم متینه به گوشیت زنگ زده!" با اکراه گوشی رو ازش گرفتم و گفتم:
- الو؟
- سلام خانمم.
"جانم؟ خانمم؟ فقط به متین اجازه می دادم این طوری صدام کنه اما ..."
متین من بی تو می میرم!
- ملیسا؟ الو؟
- سلام.
اون قدر سرد سلام کردم که تن خودم هم از سردیش یخ بست.
- به زندگیم خوش اومدی!
جالبه، به زور وارد زندگیم شده و حالا بهم خوش آمد میگه، لعنت بهت!
- ممنون.
بغض کردم. اولین گلوله ی اشکم روی گونم افتاد.
- قول می دم اومدم ایران واسه ازدواجمون یه جشن مفصل بگیرم. این فقط واسه مطمئن بودنم انجام شد.
- فقط از زندگیم برو بیرون.
خندید، اون قدر بلند که مجبور شدم گوشی رو از گوشم دور کنم. گفت:
- داشتم کم کم شک می کردم خودت باشی، گفتم نکنه مامیم یه دختر حرف گوش کن رو جای تو برام عقد کرده.
حرفی نزدم. ادامه داد:
- سریع وسایلت رو جمع کن و همراه مامانم اینا برو خونه.
- من نمی رم.
-برای یادآوری می گم، یه ساعت پیش بابات بیست میلیارد چک و سفته بهم داد. بین خودمون بمونه، خیلی نترسی.
از حالا داشت تهدیدم می کرد.
- لعنت بهت!
گوشی رو قطع کردم و به سمت مامان بابا رفتم. مامان روی صندلی نشسته بود و بابا شونه هاش رو آروم آروم می مالید. سعی کردم خودم رو شاد نشون بدم، اما همین که بهشون رسیدم مامان محکم بغلم کرد و زد زیر گریه و گفت:
@romangram_com