#ملیسا_پارت_135
- بدو، منکراتی اومد.
و نشست پشت سر ما. همین که استاد وارد شد، واسه من هم پیامک اومد. متین نوشته بود:
"بعد کلاس تو همون پارک دیروزی منتظرتم."
نگاهش کردم، اخماش تو هم بود.
"ببینم چی میشه."
نمی دونم چرا این جوری جوابش رو دادم، اما وقتی دیدم اخماش بیشتر تو هم رفت به غلط کردن افتادم.
انقدر نگاهش کردم که شقایق به شوخی گفت:
- می خوای جامون رو با هم عوض کنیم؟ این طوری آرتروز گردن می گیری.
این بار بدون این که کسی بهم گیر بده سریع خودم رو به پارک رسوندم. متین هنوز نرسیده بود، برای همین تو ماشین منتظرش موندم. وقتی از ماشینش پیاده شد منم پیاده شدم. هنوز اخم کوچیکی بین ابروهاش بود، لامصب با اخم خوشگل تر میشد.
- چیزی میل نداری؟ کافی شاپ یه کم بالاتره.
- نه فعلا.
روی نیمکت قبلی نشستیم و اون سریع سکوت رو شکست.
- ببین ملیسا خانوم، من می دونم و بهت هم گفتم که بین اعتقادات من و شما شاید تفاوت خیلی زیاده، اما موضوع اینه که باید برای رسیدن به هم دیگه و تشکیل یه زندگی آروم و بی دغدغه، یک سری چیزایی که انجامش باعث ناراحتی طرف مقابله رو رعایت کنیم. این رو قبول داری یا نه؟
یه آن به چشماش که نگاه کردم اصلا سوال هم یادم رفت چه برسه به جواب، برای همین سریع نگاهم رو ازش دزدیدم و با ده بیست ثانیه ثانیه تاخیر که علتش فشار به مخ مبارک و تمرکز حواس برای یادآوری سوال پر از ابهام پسر چشم سیاه مقابلم بود، گفتم:
- آره.
پیش خودم فکر کردم حالا متین میگه "جون بکن خب، یه نه و آره که انقدر زور زدن نداره!"
- خوبه، پس یه خواهشی ازت دارم.
وای خدا، الان نخواد بگه بیا بریم خونه خالی و ... لا ا... الا ا... به این ذهن منحرف، آخه این پاستوریزه رو چه به این خواهشا؟!
وقتی نگاه پرسشیم رو دید ادامه داد:
- دوست ندارم صدای خنده ی بلندت باعث بشه که نظر پسرا رو به خودت جلب کنی.
اهکی، عشق ما رو باش، با این خواسته هاش!
- وا، مگه خندیدن هم دست خود آدمه؟ اگه یه چیز خنده داری ...
بی ادب وسط حرفم پرید و گفت:
- می دونم، می دونم، اما قرار شد کارایی که باعث آزار منه رو انجام ندی. همون طوری که منم متقابلا باید ...
- یعنی چی؟ فکر کردی عصر دقیانوسه که من نخندم تا صدام رو کسی نشنوه؟ می خوای بعد ازدواجمون هم پام رو از تو خونه بیرون نذارم که یه وقت نظر پسرا با دیدنم جلب نشه؟ یا این که ...
- ملیسا جان، چرا عصبی می شی؟ من فقط ازت یه خواهش کردم، هوم؟
@romangram_com