#مدال_خورشید_پارت_168
پارسا گفت:« خوبه. لیلی؟! » لیلی سرفه کرد، بعد صدای اوق زدن آمد و به دنبال آن صدای گرفته ی لیلی:« منم... خوبم. » پریا نگران گفت:« مطمئنی؟ »
ـ آ... آره.
رامین مضطرب پرسید:« ما کجاییم؟! » پارسا جواب داد:« نمی دونم. احتمالاً زندانی شدیم. » پریا جیغ زد:« نه! »
لیلی نالید:« یعنی چی؟! » دوباره سرفه کرد:« حالا باید چیکار کنیم!؟ » پارسا زمزمه کرد:« خب معلومه. صبر می کنیم تا یه فرجی بشه. » صدای جیر جیر سنجاب که حالا روی شانه اش نشسته بود، در گوشش پیچید. پارسا پرسید:« پریا، ترجمه کن. »
ـ میگه اینجا یه اتاق بسته ست که هیچ در یا پنجره ای نداره. البته فقط تا ارتفاع دو متری، چون بالاتر از این ارتفاع نتونسته از دیوارا بالا بره. اتاقه مربعه به مساحت نه متر مربع.
رامین فریاد زد:« چی؟ این قدر کوچیکه؟ »
ـ آره.
دوباره به جیرجیر های سنجاب گوش داد و ترجمه کرد:« دیوارا از جنس سیمانه که تا حالا هیچ ساختمان سیمانی توی این سرزمین ندیدیم. دیواراش مرطوبن و بوی خاک خیس میاد، پس امکانش هست... تأکید می کنم، امکانش هست که زیر زمین باشیم. هوا از بالا بهمون می خوره، پس بالای سرمون یه دریچه هست که احتمالاً تنها راه ورودیه. »
صدای خشن و نخراشیده ای فریاد زد:« اشتباه می کنی بچه! » و ناگهان همه جا روشن شد.
نور ناگهانی چشمانشان را به درد آورد؛ کمی پلک هایشان را مالیدند و به تصویر محوی که از منبع صدا جلوی رویشان بود، خیره شدند. اتاقی که تویش بودند، خیلی خیلی بزرگ تر از نه متر بود؛ شاید چیزی حدود دویست و پنجاه متر مربع. بدون کوچک ترین چیزی. اتاق سیمانی و خاکستری بود و منبع نامشخصی آن را روشن می کرد. دور تا دور اتاق، بیست و پنج دیو مسلح و نیزه به دست ایستاده بودند و از دری که وجود نداشت محافظت می کردند.
صدای نعره ای نگاهشان را به سوی دیو قهوه ای رنگی انداخت که در برابر دیوهای نگهبان، خیلی ریزنقش و مظلوم می نمود، و نعره اش با وجود نخراشیده بودن، نسبتاً نازک تر از صدای نعره ی نگهبانانی بود که به تبعیت از دیو قهوه ای رنگ، نعره کشیده و مشت به سینه شان می کوبیدند.
romangram.com | @romangram_com