#مدال_خورشید_پارت_152
فصل شانزدهم: هیچ چیز جلودار ما نیست...
فریاد هولناکی تمام قصر را در بر گرفت. وزیر به خود لرزید، ولی ته دلش خوشحال بود. باید خوشحال می بود؛ هر وقت عالیجناب سرحال باشد، اخلاقش هم بهتر می شود. و این فریادی که عالیجناب کشیده بود، صدایی بود از سر خوشحالی؛ خوشحالی از نقشه ای که صددرصد آن پری های بدترکیب می دانستند، ولی کاری نمی توانستند بکنند. دیوها خیلی بیشتر بودند؛ خیلی بزرگتر.
دیو سیاه مشتش را روی میز کوبید و با خنده ای وحشتناک گفت:« می بینی وزیر؟! می بینی؟ آن چنان نقشه ای کشیدم که مجبورن فقط باهاش راه بیان! » و برای هزارمین بار، نقشه اش را با صدای بلند شرح داد؛ نقشه ی ساده و کودکانه ای بود، و در عین حال با احتمال موفقیت بسیار بالا.
ـ ما به اونا اجازه میدیم وارد قلمرو ممنوعه بشن؛ مدالو بر میدارن و بعد، بلافاصله ما می دزدیمشون. کار راحتیه! وقتی اون بچه آدمِ کوچولو رو یه ذره شکنجه بدیم، سریع میاد سمت ما و خودش راه استفاده از اون مدالو بهمون میگه. اوممم... البته شایدم شکنجه فکر خوبی نباشه. شکنجه راه اوناییه که دیگه هیچی به ذهنشون نمی رسه. ولی...
وزیر در حرف سرورش دوید:« ولی ذهن بزرگ همایونی به چیزهای خیلی بزرگتری میرسه، سرورم! درست نمیگم؟ »
ـ معلومه که آره! مثلاً... مثلاً...
ـ تهدید چطوره قربانت شوم؟!
ـ تهدید عالیه! عجب فکر خوبی به ذهنم رسید ها! یکی از اونارو می تونیم گروگان بگیریم و اون بچه رو تهدید کنیم!
وزیر خندید و ادامه داد:« بله سرورم! با این که خیلی بچه ی باهوشیه، ولی خب آدمه دیگه! سرِ یه چیزایی کم میاره! »
دیو سیاه دوباره روی میز کوبید و رضایتش را با خنده ای رعد آسا و نخراشیده نشان داد. بعد بلافاصله فریاد زد:« لشکر رو بفرست به مرز قلمرو ممنوعه، وزیر؛ اونا دارن میرسن و هیچ چیز جلودار ما نیست! »
داستان وارد اوجش شد!!! دیگه آخراشیم!
romangram.com | @romangram_com