#مدال_خورشید_پارت_137
ـ فقط تا به حال ذهن خوانی نگردم چون کار بی ادبانه ایه. به خصوص برای کسی که میشناسیش.
خب، موقعیت از این بدتر نمی شد. برادرش جلوی چشمش ایستاده بود و هیچ کس نمی دانست که واقعاً می تواند ذهن خوانی کند یا نه؛ البته از پارسا شایسته، وجود توانایی در چنین کاری اصلاً بعید نبود؛ و اگر از چارچوب ادب و احترامش خارج می شد و ذهن خواهرش را می خواند، همه ی نقشه های دو نفره ی پریا و شادی به هم می ریخت؛ پارسا خودش شخصاً وارد قلمرو ممنوعه می شد و آن وقت، اگر آن جا بلایی سرش می آمد، هیچ کس نمی توانست نجاتش بدهد.
نقشه این بود: شادی به جای پارسا وارد سرزمین ممنوعه می شد؛ به طرف مکان مدال می رفت و مدال هم احتمالاً با ارتباط برقرار کردن با دست شادی مشکلی نشان نمی داد؛ مگر می شد یک مدال، هر چقدر هم قدرتمند و مقدس، چنین اختیاری از خودش داشته باشد که یک نفر را رد کند و دیگری را بپذیرد؟
بعد از این که شادی مدال را برداشت و از قلمرو بیرون آمد، از آنجایی که دیوها صددرصد بیرون سرزمین منتظرشان خواهند بود، با دیدن مدال در دست شادی به جای دست پارسا، چند لحظه شوکه می شدند و همان چند لحظه، به گروه کوچک خانواده ی شایسته و فرهنگ، اجازه ی فرار می داد. آن قدرها هم سخت نبود! فقط کمی رازنگهداری و صبر می خواست.
پارسا دوباره نگاهی قاطع به خواهرش انداخت؛ پریا ضعف کرد. بهتر بود که همین حالا راستش را می گفت؛ شاید در آن صورت، یک راهی برای نجات نقشه شان می ماند؛ شاید آن درخت کهن آن قدرها هم دانا نبود که هویت شادی را بفهمد. شاید هنوز می شد کاری کرد.
آب دهانش را قورت داد، آرامشش را حفظ کرد و آرام گفت:« اون گفت که مأموره تا از طرف یه شخصی به اسم درخت کهن، به ما یه پیام برسونه. درخت کهن آدرسشو به ما داده و گفته که باید بریم پیشش تا یه چیزیو بهمون بگه. گفت که مسئله ی مرگ و زندگیه. »
نفس عمیقی کشید و سرش را پایین انداخت. یک دقیقه کامل گذشت؛ پریا سرش را بالا آورد و به برادر ساکتش خیره شد؛ با اخم کمرنگی ایستاده بود و شقیقه اش را می مالید. پریا نگاهی به چند متر آن طرف تر انداخت و رامین و لیلی را دید که مشغول خاموش کردن آتش بودند، و شادی را از نظر گذراند که چشمان قهوه ای اش را با نگرانی به یک بطری پر از مایع بنفش در دستش دوخته بود.
به خودش جرئت داد و سکوت را شکست:« میگم... تو این درخت کهن رو میشناسی؟ »
و همان لحظه، پارسا جوابش را داد؛ لحنش دل پریا را لرزاند. برادرش دوباره داشت با آن لحن حرف می زد. همان نوع صحبت کردن خشک که قبل ها از آن استفاده می کرد، و حالا گمان می رفت که ترکَش کرده. ولی دوباره داشت همان طور سخن می گفت.
ـ معلومه که میشناسمشون. باید با لحن مؤدبانه تری نسبت به ایشون صحبت کنی پریا. ایشون در واقع همون کسی هستن که پنجاه و چهار سال پیش ما چهار نفر رو به بانو نازَک پیشنهاد کردن. نمی دونم پدرجان بهت گفته یا نه، ولی منیره، مادربزرگمون، همون سال توسط بانو نازَک از تمام قضیه خبردار میشه و خودشو میزنه به مریضی تا پدرجان در ازای شفای اون، نوه ی آینده شو بهشون بده.
romangram.com | @romangram_com