#مدال_خورشید_پارت_135


سنجاب کوچک سرش را به نشانه ی مثبت بالا و پایین برد. بعد، صدای جیرجیر آرامی از خود درآورد و در همان حال، فندق کوچکی که در دستانش بود را محکم تکان تکان داد. پریا لب پایینش را آویزان کرد و آرام پرسید:« خب، راستش من تا حالا اسم چنین کسی رو نشنیده بودم! »

سنجاب دوباره جیرجیر کرد.

ـ ولی آخه چطور چنین شخص مهمیه و ما تا حالا اسمشو نشنیدیم....؟ راستش... یعنی می دونی چیه... درسته که حیوونا به پری ها خیانت نمی کنن ولی خب یه جورایی، نمی تونم حرفتو باور کنم.

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:« آخه چطور ممکنه که تا حالا عمداً هویتشو از ما، فقط از ما، مخفی نگه داشته و حالا یهویی میگه که میخواد مارو ببینه؟! اصلاً چرا خودشو مخفی نگه داشته؟ خواهش می کنم لااقل یه توضیح کوچولو بهم بده...! آخه فقط با یه نشونه ی کوچیک از محلش چطوری میشه... »

ناگهان صدایی از پشت سرش فریاد زد:« چیکار می کنی پری؟ پاشو بریم، دیر شد! »

پریا سرش را بلند کرد و رو به لیلی جواب داد:« الان میام! بذار ببینم این سنجابه چی میگه! » و رویش را برگرداند تا دوباره حرف بزند، ولی موجود کوچک دیگر آنجا نبود.

پریا آهی کشید و حرف های چند لحظه پیش سنجاب را از نظر گذراند.

ـ من مأموری هستم که از طرف شخص درخت کهن، داناترین و مهم ترین فرد قبایل حقیقی اینجا اومدم. شما به محضر مبارک ایشون احضار شدین؛ توی همین دشت، کنار تک درخت سیب و چشمه ی نقره. ایشون میخوان در مورد یه موضوع مهمی باهاتون صحبت کنن. مسئله ی مرگ و زندگیه و خطر مهمی کل دنیا رو تهدید میکنه.

خب؛ این موضوع آن قدر ها هم جالب نبود. اگر درخت کهن همانطور که سنجاب می گفت، داناترین فرد قبایل حقیقی بود، پس حتماً راز بین پریا و شادی را می دانست، و حتماً آن را برملا می کرد. آن وقت نمی گذاشت شادی به جای پارسا وارد قلمرو ممنوعه شود و مدال را بردارد. بعد، همه چیز خراب می شد.

ضربه ی محکمی به پشت سرش خورد و او را از فکر بیرون آورد؛ برادرش پشت سرش ایستاده بود و با نارضایتی به او نگاه می کرد. اخمی کمرنگ بر چهره اش نشاند و با قاطعیت پرسید:« چی می گفت؟! »


romangram.com | @romangram_com