#مدال_خورشید_پارت_128

پلک زد و عینک باریکش را در آورد؛ به قاب کائوچویی و سیاهش خیره شد، و چیزی از ذهنش گذشت؛ چرا همیشه، حتی وقتی واقعاً نیاز نبود، عینک می زد؟ چرا همیشه فکر می کرد با عینک باهوش تر به نظر می رسد؟ اصلاً چرا دلش می خواست باهوش به نظر بیاید؟! واقعاً چرا؟!

عینک را بست و در جیبش گذاشت. دیگر عینک نمی زد؛ نه تا وقتی که مجبور شود. همین طور بدون عینک هم واضح می دید. چشمانش خوب و سالم بودند، و بدون عینک هم می توانست باهوش به نظر برسد.

سبکی چشمانش حالش را بهتر کرد؛ نفس عمیقی کشید و آرزو کرد که نور خورشید بیشتر به صورتش بتابد. هیچ وقت خورشید را دوست نداشت؛ همیشه سرش را به درد می آورد، ولی حالا نه.

هیچ وقت حوصله ی حرف زدن با افراد همسن و یا کوچکتر از خودش را نداشت، ولی حالا داشت همراهشان مسافرت می کرد؛ در طول عمرش از اخلاق خواهرش متنفر بود، ولی حالا حس می کرد کم کم دارد از انرژی مثبت و روحیه ی بالای خواهرش خوشش می آید.هرگز در طول روز حتی یک کیلومتر هم راه نرفته بود، ولی حالا تقریباً نصف ماه بود که هر روز مداوم سوار اسب بود و یا راه می رفت.

نصف ماه... چقدر زود گذشت! کارنامه اش در چه وضعیتی بود؟ باز هم بیست...؟ همیشه از دیدن نمرات بی نقصش خوشحال می شد، ولی حالا دوست نداشت حتی یک لحظه به آن کارنامه و پرونده ی کامل نگاه کند. حس می کرد دیگر عدد بیست و رتبه ی یک حالش را به هم می زند.

دوست داشت باهوش باشد و این هوش را به همه نشان دهد، ولی حالا دیگر وضعیت فرق کرده بود. صدای وجدانش درست مثل تمام مواقعی که در خودش فرو می رفت، به سراغش آمد:« خب، رفیق قدیمی! می بینم که تصمیم گرفتی وقتی برگشتی دیگه درسو ببوسی و بذاری کنار؟! »

ـ من هیچ وقت درس نمی خوندم! خودتم خوب می دونی، نمره هام همیشه به خاطر اطلاعاتم بالا بوده، نه درس خوندن. ولی... وقتی برگشتیم، می خوام عمداً توی هر امتحان یه سوالو غلط بنویسم. این طوری راحت ترم.

وجدانش خندید؛ زمزمه کرد:« عوض شدی پسر. زودتر از چیزی که فکرشو می کردم... زودتر از چیزی که خودت فکرشو می کردی عوض شدی. دیگه ارباب شایسته نیستی. الان تبدیل شدی به پارسا. یه پسر شونزده ساله. هنوز همونقدر باهوشی، ولی دیگه اون قدرام بی احساس نیستی. »

پارسا زمزمه کرد:« می دونم، این خیلی بده. احساسات و نگرانی همیشه همه کارو خراب می کنه. »

ـ نه پسر. احساسات کمکت می کنه کاری رو بکنی که درسته؛ کاری که اگه انجامش ندی، تا آخر عمرت پشیمون میشی. کمکت می کنه دیگران رو درک کنی و در هر زمان کاری رو انجام بدی و از راهی بری که نه تنها خودت، بلکه اطرافیانت هم بیشترین سود رو ببرن و هیچکس عذاب نکشه. تو دیگه نباید اون پسری باشی که به خاطر هدف شخصیش همه چیو زیرپا میذاشت؛ الان تو کسی هستی که باید دوستات رو دوست داشته باشی و پا به پاشون تلاش کنی.

پارسا به خودش گفت:« میگم، تو کدوم رو بیشتر دوست داری؟! پارسا یا ارباب شایسته ی جوان؟! »

romangram.com | @romangram_com