#مرد_یخی_پارت_189
حالا مرد دوست زندگی اش دل اش رو شکوند.
بی حال تر از همیشه سمت تخت دو نفره اشون رفت و سرش رو روی بال اش گذاشت...موهای بلند طلایی اش روی تخت پخش شد.
با همون حال نذارش،پشت سر هم برای سلامتی ایمان و افسون صلوات می فرستاد.
دلش گواهی بد می داد !...می ترسید از آینده ی تاریک ...
در با صدای آرومی باز شد و بعد هم صدای قدم هایی آشنایی که می دونست متعلق به همسرشه
چند لحظه بعد، کنارش دراز کشید و از عقب بغل اش کرد.
صدای نفس های داغ همسرش، پرده ی گوش اش رو به بازی گرفتند.
-عزیزم ببخشید تند رفتم! فدای اشک هات بشم که به خاطر من بد اخلاق حروم شد! هر چی پیش بیاد من محاله تو رو از دست بدم ...می دونی که چه قدر دوست دارم !
دلخوری بیش از حدش، باعث شد تا جوابی به حرف های مهربون یونس نده.
این بار لاله ی گوش اش به دندون کشیده شدند.
romangram.com | @romangram_com