#مرد_یخی_پارت_187
آه عمیقی کشید ...سرش رو چرخوند و به عکس افشین چشم دوخت ...آروم زیر لب پسرعموش رو مخاطب قرار داد:
"داداش روم سیاهه نتوستم واسه آبجی افسونم کاری کنم ! میدونم ازم گله داری...هیچی نمیتونم بگم غیر از این که منو ببخش جای خالی ات رو پر نکردم!"
آهی کشید و چشم هاش رو بست اما تو کسری از ثانیه با شنیدن صدای بلند و عصبانی پدربزرگ اش سریع از روی مبل بلند شد
-انیس تو الان باید به من بگی !؟آخه من به تو چی بگم ؟ مطلب به این مهمی رو ازم قایم کردی!فقط دعاکن بلایی سر افسون نیاد وگرنه من می دونم و تو
ارمیا و مجتبی سریع سمت آقا یونس گوشه ی سالن رفتند که مقابل انیس خانم غمگین ایستاده بود و شاخ و شونه می کشید.
مجتبی زودتر از ارمیا به حرف اومد:
-چی شده بابابزرگ؟
آقا یونس با عصبانیت سمتشون برگشت...صورتش سرخ سرخ بود
-می خواستی چی بشه ! ایمان درست روز ناپدید شدن افسون اومده تهران و آدرس خونه ی ارمیا رو از انیس گرفته ! اما این خانم تا حالا صداش رو در نیاورده!
چند دقیقه سکوت بدی تو سالن حکم فرما شد ...شعله های خشم از چشم های ارمیا زبونه می کشیدند و مجتبی بدون اینکه پلک بزنه مات اش برده بود.
romangram.com | @romangram_com