#مرد_یخی_پارت_184


ناخودآگاه جلوی ویلچر زانو زد و نگاهش رو تو چشم های متعجب اش دوخت.

بغض گیر کرده تو گلوش رو فرو خورد و آهسته پرسید:

-همه گل هات رو چند می فروشی خانم کوچولو!!؟

دختر لبخندی با خجالت زد و با سادگی جواب داد:

-واقعا می خواهید همه اش رو بخرید!

آه عمیقی کشید و نگاهش رو سمت آسمون ابری سوق داد...دل آسمون ام مثل دل اون گرفته بود!

-آره همه اش رو میخوام !

مکثی کرد و ادامه داد:

-برای عشق ام می برم ! ...عاشق گل نرگسه !

دختر با مهربونی لبخند زد و دست گل ها رو سمت ارمیا گرفت

romangram.com | @romangram_com