#مرد_یخی_پارت_182
همه ی عصبانیت اش رو روی موبایل گرون قیمت اش خالی کرد و اون رو محکم به دیوار رو به روش کوبید.
"کجا رفتی آخه!دارم دیوانه می شم...!
"شاید پیش پدربزرگشه!"
سریع سمت موبایل اش خیز برداشت اما با دیدن صفحه ی شکسته اش آه از نهادش بلند شد ...شماره ی یونس رو فقط تو گوشی اش سیو کرده بود !
"لعنت به من ...لعنت به من ...یه روز خوش بهم نیومده!"
این بار نا امید تر از قبل کنار دیوار آبی و سفید اتاق نشست و سر سنگین شده اش رو بین دست هاش پنهان کرد.
"چی کار کنم؟...کجا برم دنبال اش؟!...چرا آدرس خونه ی تهران شون رو نگرفتم !...لعنت به من که نمیتونم اون دختر رو پایبند خودم کنم !...اگه تنهام گذاشته باشه چی ؟!"
قطره اشک سمجی از گوشه ی چشم اش سر خورد و رو گونه اش نشست ... افسون انقدر براش با ارزش بود که ابایی از شکستن غرورش نداشت.
وقتی تو اوج نا امیدی روی پارکت سرد اتاق دراز کشید جرقه ای تو ذهن اش زده شد ....
"شماره ی یونس حتما تو گوشی افسون هست "
romangram.com | @romangram_com