#مرد_یخی_پارت_175


دلش می خواست قید مردانگی تازه جوانه زده تو وجودش رو بزنه و بره سمت تخت ...اما با یادآوری معصومیت دختر روی تخت پای رفتن اش سست می شد.

دست هاش رو مشت کرد و همراه سیگار به دیوار کوبید ...آروم زیر لب نالید

-لعنت به این حس خواستن! چطور می تونم ازش بگذرم؟ ! تو این سی و سه سال هیچ کس اندازه ی این دختر کوچولو برام جذاب نبوده ...حالا دارم دیوانه میشم ...

صورتش رو سمت پنجره برد و اجازه داد سیلی های هوا از هیجان درونی اش کم کنند.

-ارمیا خوابت نمی بره ؟

یه لحظه احساس کرد خیالتی شده و از شدت هیجان صدای افسون رو می شنوه اما وقتی دست سفید و کوچولویی رو شونه اش قرار گرفت فهمید همه چیز واقعیه!

آروم چرخید و چشم های خمارش رو تو چشم های نگران افسون دوخت

-ارمیا چیزی شده؟ چرا انقدر آشفته ای؟

دست هاش ناخودآگاه سمت شونه های برهنه اش رفت و محکم تو آغوشش کشید

دوباره داشت مست می شد اما صدای پر از شرمی تو گوشش زنگ خورد که متعلق به چند ساعت پیش بود

romangram.com | @romangram_com