#مرد_مجهول_پارت_99


آقای سهرابی خشمگین گفت:« ببند دهنت رو. می گم با اون بچه چیکار کردی؟»

مرد سرش را پایین انداخت و گفت:« هیچی به جان خودم. گفت... گفت فردا بیا مدرسه، من هم گفتم نمی تونم. اون هم قهر کرد و رفت.»

آقای سهرابی یقه ی مرد را گرفت و گفت:« می دونی چرا بهت گفته بیا مدرسه؟ چون درسش ضعیفه و مدیرش خواسته والدینش رو ببینه. می دونی چرا؟ چون انگیزه ای واسه درس خوندن نداره. مادر این بچه که ترکت کرد و خوب هم کرد. اون شوهرش هم که این بچه رو نخواست طبق گفته ی خودت. تو هم که این طور. اون بچه اصلاً انگیزه ای واسه زندگی نداره، چه برسه به درس.»

تمام حرف هایش را همانند پتکی بر سر او می کوبید. مرد، تنها گوش می داد و تقلا هم نمی کرد. وقتی حرف های او به پایان رسید و آقای سهرابی او را رها کرد، جلوی در نشست و با یک دستش بر سرش کوبید و گفت:« منِ خاک بر سر چه غلطی کنم؟ به جون خودم اگه یه روز مواد بهم نرسه، مردم. تا حالا چن بار خواسّم ترک کنم نشده به جان خودم. اون مادرش هم که اصلاً انگار نه انگار این بچه رو زاییده. می گید چه غلطی کنم؟»

آقای سهرابی گفت:« خودت نخواستی که نشده. این دفعه من می دونم چکار کنم. این دفعه زیر نظر خودم ترک می کنی. از این محل هم می رید. خودم براتون یه جایی رو می گیرم. یه پرستار هم واسه اون بچه می گیرم. همه ی این کارها رو می کنم؛ ولی وای به حالت اگه این دفعه بگی نمی تونم و نشد و کوفت و زهرمار. فهمیدی؟»

مرد خواست دست او را بب*و*سد که او دستش را با غیظ بیرون کشید و به راه افتاد. رویا هم گیج و متعجب به دنبالش. سرعت قدم هایش را زیاد کرد تا به او برسد؛ سپس گفت:« اینم کار مرد مجهوله؟»

او پاسخ داد:« نه. بیا بریم تو ماشین برات می گم.»

***

آقای سهرابی در جایی توقف کرد و با اخم و در سکوت به رو به رویش خیره شد. هنوز آثاری از عصبانیت در صورتش بود.

پس از ل*خ*تی سکوت، بدون این که تغییری در حالت خود بدهد، خطاب به رویا گفت:« می تونی یه کاری برام انجام بدی؟»

بدون این که منتظر پاسخ رویا باشد، گفت:« می خوام به عنوان معلم به اون بچه درس بدی. می تونی؟»


romangram.com | @romangram_com