#مرد_مجهول_پارت_96
دختر در حالی که گریه اش گرفته بود، گفت:« کجا می خواید ببرید من رو؟ تو رو خدا کاری باهام نداشته باشید.»
آقای سهرابی که گویی قصد نداشت دختر را از حقیقت مطلع کند و هم چنان می خواست او را بترساند، بی توجه به سمت در رفت. او دیگر تقلا نمی کرد؛ اما هم چنان می گریست.
رویا و آقای سهرابی جلو نشستند و آن دختر، به همراه آن دو مرد، عقب.
در طی مسیر، همه ساکت بودند و تنها صدای گریه های دختر می آمد.
بالاخره به مکان مورد نظر رسیدند. رویا چشمش به اتومبیلی خورد و لبخندی بر لب آورد. مرد مسنی به آن تکیه داده بود و منتظر آن ها بود. آقای سهرابی اتومبیل را متوقف کرد و همه از آن پیاده شدند.
دختر، ترسیده پرسید:« این جا کجاست؟»
اما بعد، با دیدن آن مرد مسن، خشکش زد. بهت زده به او می نگریست. با اشاره ی آقای سهرابی، آن دو مرد او را رها کردند و او به سمت عمویش پرواز کرد. عمویش که تازه متوجه آن ها شده بود، او را در آ*غ*و*ش گرفت. دختر بلند بلند می گریست و خودش را در آ*غ*و*ش عمویش می فشرد. او هم آرام آرام نوازشش می کرد و روی سرش را می ب*و*سید.
پس از گذشت چند دقیقه او آرام شده بود و تنها هق هق می کرد. عمویش دوباره روی سرش را ب*و*سید و به سمت آن ها برگشت. آقای سهرابی همراه با لبخندی جلو رفت و با آن مرد دست داد؛ سپس رو به دختر گفت:« امیدوارم این بار دیگه عقلت رو به کار بگیری.»
او به آقای سهرابی نگریست و با صدای خش دارش پرسید:« عموم رو از جا پیدا کردین؟»
او گفت:« دیگه بقیه اش رو ایشون برات تعریف می کنن.»
سپس سرش را اندکی برای عموی او خم کرد و به رویا اشاره کرد که سوار شود.
در طی مسیر، رویا از او پرسید:« نمی خواید بگید مرد مجهول وسط این ماجرا چکار می کنه؟»
romangram.com | @romangram_com