#مرد_مجهول_پارت_93


بنابراین پاسخ داد:« بله؟»

صدای او در گوشی پیچید:« سلام. کارها خوب پیش می ره؟»

رویا پوزخندی زد و با طعنه گفت:« شما که گزارش تمام کارها بهتون می رسه؛ چرا دیگه از من می پرسید؟»

مرد مجهول گفت:« تو نمی خوای یکم با من راه بیای؟»

رویا سریع نشست و با تعجب گفت:« راه بیام؟» سپس با حرص افزود:« مگه چاره ی دیگه ای هم دارم؟»

او گفت:« مثل این که امشب خیلی عصبانی هستی. بعداً با هم صحبت می کنیم. فعلاً»

این را گفت و قطع کرد.

رویا با حرص زمزمه کرد:« آره. از جواب دادن فرار کن.»

رویا دوباره روی تخت دراز کشید. دلش می خواست از دست او فریاد بکشد.

***

رویا به سراغ آقای سهرابی رفت. او خیلی جدی پشت میز کارش نشسته بود و سخت مشغول کار بود. بدون این که سرش را بالا بیاورد، خطاب به رویا گفت:« کاری داشتی؟»


romangram.com | @romangram_com