#مرد_مجهول_پارت_89


آقای سهرابی بی توجه به او رو به آن دو مرد، گفت:« یه دونه هم شب بهش تزریق کنید.»

دختر دوباره وحشت زده جیغی کشید و گفت:« نــه.»

او باز هم بی توجه به او به سمت در به راه افتاد.

دختر سریع گفت:« صبر کنید، باور کنید من نمی دونم جنس های اصل کجاست. نمی دونم... باور کنید نمی دونم... التماستون می کنم... خواهش می کنم معتادم نکنید.»

آقای سهرابی به سمت او برگشت و گفت:« از اولش هم می دونستم تو از همه چیز بی خبری و فقط مثل احمق ها واسه اون عوضی کار می کنی.»

دوباره برگشت که باز صدای دختر بلند شد:« خوب پس از من چی می خواید؟ تو رو خدا بگید چیکار کنم که معتادم نکنید. به خدا هرکاری بگید می کنم.»

این بار هم آقای سهرابی توجهی به او نکرد و به سمت در رفت؛ در همان حال به آن دو گفت:« شب یادتون نره.»

دختر با صدای بلند می گریست که با بسته شدن دهانش، صدایش خفه شد.

رویا همراه آقای سهرابی بیرون آمد و دلسوزانه گفت:« بسش نیست؟»

او نگاهی به رویا انداخت و گفت:« نترس. بلایی سرش نمیاد.»

رویا با همان لحن گفت:« جسمش آره؛ ولی روحش داغون می شه.»


romangram.com | @romangram_com