#مرد_مجهول_پارت_87


رویا عصبی برخاست و گفت:« ممنون بابت ناهار.»

این را گفت، از رستوران خارج شد و کنار اتومبیل او منتظر ایستاد.

وقتی سوار اتومبیل شدند، او گفت:« فقط می خواستم بگم ازش نترس. اون قلباً آدم مهربونیه.»

رویا بی تفاوت گفت:« برام مهم نیست.»

آقای سهرابی یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:« واقعا؟»

رویا کلافه پاسخ داد:« آره؛ واسم مهم نیست اون کیه. فقط دلم می خواد دست از سر من برداره که این کارو نمی کنه.»

او سکوت کرد و دیگر چیزی نگفت. در طی مسیر، رویا زیر چشمی به او می نگریست؛ اما هربار او را متفکر می یافت.

***

با هم به سراغ آن دختر رفتند. دهان او بسته بود و از چشم هایش اشک می آمد. آقای سهرابی اشاره کرد که دهانش را باز کنند. به محض باز شدن دهانش، دختر با صدای گرفته ای، گفت:« چی از جونم می خواید لعنتی ها؟ تا کی قراره این جا بمونم؟»

آقای سهرابی پرسید:« جنس های اصل کجاست؟»

دختر نگاهی به او انداخت و گفت:« نمی دونم.»


romangram.com | @romangram_com