#مرد_مجهول_پارت_77
صدای یکی از آن ها را شنید که گفت:« ساکت باش.»
این را گفت و به جلو هلش داد. او را به جایی بردند و به چیزی بستند که رویا نمی دانست چیست؛ فقط فوق العاده سرد بود. آن قدر سرد که احساس می کرد با لباسی نازک زیر برف نشسته است.
در حالی که هق هق می کرد، گفت:« این... چیه؟ چرا... چرا اینقدر... اینقدر سرده؟»
سپس همراه با تقلا گفت:« تو رو خدا... دارم یخ می زنم... چیکار دارید باهام؟»
چند لحظه ی بعد احساس کرد که آن جسم، گرم شده است. اما در همان حد نماند و داغ شد.
رویا در حالی که گریه و فریادش مخلوط شده بود، گفت:« تو رو خدا... داغه... داغه... غلط کردم... به خدا... به خدا باهاتون... باهاتون همکاری می کنم... آقا... آقا کجایید؟... به خدا باهاتون همکاری می کنم.»
سعی داشت خودش را از آن دور کند؛ اما موفق نمی شد. بلند بلند می گریست و التماس می کرد.
چند لحظه ی بعد او را از آن شیء باز کردند. رویا ترسیده و لرزان روی زمین نشست و خودش را جمع کرد. هنوز می گریست و می لرزید. بالاخره صدای بم و کلفت او را شنید:« خودت گفتی من یه آدم روانی هستم؛ از یه آدم روانی چه انتظاری داری؟»
رویا در حالی که صدایش از داد و فریاد گرفته بود، گفت:« به خدا منظوری نداشتم. من... من اون موقع عصبانی بودم. قول... قول می دم دیگه تکرار نشه... قول می دم.»
صدای او را شنید:« ببندینش.»
رویابیشتر در خودش جمع شد و ترسیده گفت:« چرا؟... من... من که قبول کردم. من که قول دادم.»
romangram.com | @romangram_com