#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_174

وقتی به خاطر میاورد در تلفظ چقدر مشکل دارد شرم میکند، اما این که کنارش قرار دارد پروین است،

-اما شغل جدیدمون چیه؟

لبخندی به ظاهره قانع شده شمیم میزند:تدریس.

-شوخی میکنی؟

-نه چرا شوخی،مگه ندیدی سدنا با چه ذوقی از درس میگفت، ببین این بچه ها بیشتر از هرچی به محبت نیاز دارن،من قراره بهشون درس یاد بدم توام نقاشی ولی اینا ظاهر امره، ما باید تا میتونیم بهشون محبت کنیم

میخندد و میگوید:مگه مهربون تر از ما سراغ داری؟

-یه حسی ام،بدم نمیاد از این تجربه،اما فکر نکنم از پسش برمیام.

-ولی من اگه یه ذره ام شک داشتم دیگه با وجود سدنا خیلی علاقه مند شدم.

-علاقه یا فضولی؟

-فضولی چیه؟ کنجکاو.

هر دو خندیدند،خنده هایی از جنس تفاوت پروین میخندد ازته دل، چرا که خیلی وقت است یاد گرفته از ته دل بخندد،و شمیم می خندد با دردهایی که ته دلش دفن کرده و میخواهد از صمیمی ترین دوستش کمی تقلید کند.

داوود زنگ میزند،دست میبرد که دکمه ی سبز رنگ را فشار دهد،اما دستش میلزرد وقتی که یاد نوع گویشش میفتد،حس تمسخر ازار دهنده است،رد تماس میزند.باز هم تماس

میگیرد و بازهم همان رد تماس میشود جواش.

-کیه انقدر رنگ میزنه؟

اهی میکشد:داوود.

romangram.com | @romangram_com