#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_163


پروین سری تکان میدهد و کنارش مینشبیند،به نطرش رفتار شمیم منطقی نیست، او در این خانه مهمان است و حق نمیدید میزبان را این همه شماتت کند، افسوسی میخورد،کاش کمی از این شماتت ها را به داوود میکرد که با یک دلیل غیر منطقی زنش را به این مکان اورده و معلوم نبود چه خیالاتی در سر دارد.

-پروین...احساس میکنم از ابنکه پیش رشید نیستی ناراحتی.

-ناراحتم ولی دیگه بهش فکر نکن.بیا در مورد فردا حرف بزنیم.

*********

نگاهش میرود سمت تن عریانش، هنوز هم شرم میکشد.شرمی که هنگام تعویض لباس و استحمام و غیره گریبانش را میگیرد.خدا رو شکر میکند که پروین بلاخره رضایت داده و از اتاق خارج شده.

-دستاتو بیار بالا.

همزمان با بالا امدن دستها، سرش هم کمی بالا می اید، خوب است که مهرانه رفتارش عادیست.و او می داند همه ی این عادی بودن ها به واسطه ی شغلی ست که دارد.

صدای ضربه های اهسته ای که به در میخورند و پشت بند ان صدای پروین:بیام تو.

وقبل از شنیدن اجازه داخل میشود:ای بابا لباساتو پوشیدی،یادم باشه دفعه ی بعد زودتر اقدام کنم.

-مگه نگفتم تا اجازه ندادم نیای تو.

-وا چرا؟ خلوت عاشقونتون بهم خورد.

-پروین...

با صدای فریاد مانندی اسمش را به زبان اورد.

-جونم..عزیزم...ولوم صداتو بیاری پایینم میشنویم.لازم نیست جیغ جیغ کنی.


romangram.com | @romangram_com