#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_160

نتیجه ی این گفتگوها میشود سکوتی سرد بود و حسرت هایی به دل نشسته، پروین که دنیایش مدتها ست تلخ شده ،نه سرد است و نه شکننده، حتی اگر زمین و زمانش در کنار هم نابود میشدند،او و ارمانهایش می ماندند بی حس نا امیدی، فکر قبول شدن در خواست پذیرشش باعث میشود ته دلش شاد شود.میدانست میان خواستن هایش و رسیدن ها فاصله ای نیست، کافیه اراده کنی، خواستن همون اراده ست.این شعارش بود و همین شعار اراده اش را قوی میکرد.اما شمیم...

-شمیم فردا میای بریم جایی؟

-کجا؟

-همونجایی که دکتر کامرانی ادرسشو داشت.

شمیم متعجب به پروین چشم دوخت:من که همینجوری نمیام باید بدونم کجاست یا نه؟

-جای بدی نیست، یعنی شاید خوشت بیاد.

-من فردا کار دارم.

پروین متعجب نگاهش کرد، باورش نمیشد:چه کاری؟

-برم دانشگاه.

-دانشگاه؟

-اره دیگه دانشگاه.میخوام به کار تدریسم ادامه بدم.

پروین لبخندی میزند،نه شمیم انقدرها هم که فکر میکرد بی دست و پا و مسکون نبود، انگار این دوستش به فکر حرکتهایی ست.

-این عالیه.

تاییدیه ای که شمیم شدید به ان نیاز داشت و متاسفانه انگار پروین وضعیت دوستش را فراموش کرده بود.

-باهام میای؟

romangram.com | @romangram_com