#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_138
فریادش انقدربلند بود که هر کس در ان نزدیکی بود سر به سمتشان چرخاند.
-داد نزن، یه مدت میام اونجا، یه پرستارم میگیرم که 24 ساعته اونجا باشه.
-مبگم زده به سرت قبول نکن.مگه مغز خر خوردم قبول کنم.
اینرا گفت و قدم تند کرد که برود، داوود که عزم رفتنش را دید با صدای بلندی گفت:2دونگ مغازم واسه تو.
دامون این جمله را که شنید.پایش سست شد از رفتن، سر جایش متوقف شد.اما بر نگشت شاید انچه شنیده بود خیالی بیش نبود.
-اجازه بده یه مدت اونجا باشیم، قول میدم کوتاه باشه.
-چرا خونه اجاره نمیکنی؟
-حوصله ی فضول و خاله زنک ندارم، من به تو اعتماد دارم.یه مدت کوتاه قول میدم زود شرش کم شه.
-چرا طلاقش نمیدی؟
-قبلنم گفتم حیف این مهریه ی سنگین.
-قیمت مغازه میشه نصفه مهریه اش، تو که زرنگی میتونی با همین مقدار سر وتهش و هم بیاری، تازه میتونی بزاری روش، این روزا وضع مالیت عجیب خوب شده!
-من سهم مغازمو میدم تو چون داداشمی و راه دوری نمیره، ولی حیف نیست پولامو خرج این زن کنم.
دامون فکر کرد، پیشنهاد خوبی بود.دو دونگ مغازه عالی میشد، اما ترجیح داد بیشتر فکر کند، تازه باید از رشید هم مشورت میگرفت.
**
حس بی جانی دارد تنش،سستی و رخوت وجودش را در برگرفته، احساس خستگی هم می کند، نفس هایش کمی سنگین است، این همه بی حالی؟! شاید از کار زیادیست، الان هم لابد کارهایش زیاد است، حوصله ی بیش از این خوابیدن ندارد.با هر چه که در توان دارد دست میبرد که ملحفه ی سقید رنگ رویش را کنار بزند.اما حس میرود از دست کمی بالا امده اش، دستش با شدت ضربه و به سبب بی حسی روی تخت درست همان نقطه ای که قبلا جا خوش کرده بود قرار میگیرد،باز تلاش میکند اینبار تنش به تکاپو افتاده، اما تمام تنش همانجا که بوده ثابت می ماند بدون کوچکترین حرکتی.اصرار زیادی دارد برای بلند شدن، تلاش میکند بی نتیجه، اما این تن سنگین شده، نای بلند شدن ندارد، نفس هایش به شماره میفتد، دلیل منقطع بودن نقس هایش را درک نمیکند، شاید کوه کنده و خود بی خبر است.
romangram.com | @romangram_com