#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_89

برای شایان و رسول ماشین خریده بودم تا رفت و آمدشون به دانشگاه راحت تر باشه....

بعد از یک ساعت و نیم الاف شدن توی مسیر پر ترافیک و دست و پاگیر خیابون های تهران بالاخره رسیدیم......

با دیدن ماشین شایان و طرز رانندگیش نزدیک بود بخار از سرم بلند شه....

این هنوز آدم نشده.....!

جدی از ماشین پیاده شدم...

مارو دیدن.. با دیدن اخم روی صورتم حساب کار دست شایان اومد....!

مثل جت پارک کرد و خودشو رسوند بهم و دستشو دراز کرد تا دست بدم بهش...

ـ تو حرف حالیت نمیشه؟!...خیابونای تهران رو با پیست رالی اشتباه گرفتی که تا حد جنون میرونی؟....

شایان سرشو انداخت پایین...

آرمین اومد جلو.....

ـ سلام غوغا جون...حالا این دفعه رو...

نذاشتم ادامه بده...

ـ آره....این بارم زیر سبیلی رد کنم بره تا دفعه ی بعدی جنازشو از لاشه ی ماشین بکشم بیرون.....

یه نگاه به مهدی و رسول کردم....حسابی تو پرشون خورده بود.....

حقشونه...!

دستهای شایان مشت شده بود......!

برگشتم سمت دخترا....

ـ بریم داخل.....

چند قدم که به سمت در رستوران رفیتم . برگشتم ... پسرا هنوز ایستاده بودن....

ـ اگه دوست دارین تشریف بیارین. اگرم نه زودتر برگردین ساختمون...

با دخترا رفتیم سمت میز بزرگی که تقربیا انتهای سالن قرار داشت....

اعصابم از دست و خودم و شایان خورد بود...!


romangram.com | @romangram_com